تبلیغات
مردی از اهالی سکوت - بر اساس واقعیت
 
مردی از اهالی سکوت
برای گفتن حقیقت چقدر شجاعت لازم داریم که مجبوریم دروغ بگوییم؟
                                                        
درباره وبلاگ

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها.
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
ـ آی!
با شما هستم،
این درها را باز کنید.
من به دنبال فضایی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی،
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم،
که صدایم به شما هم برسد.
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در،
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره ی درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته ی چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
اینجا اهالی سکوت
من فریاد
متاهل
پدر دو تا دختر فرشته
ویک توراهی
شروع92/3/20
پایان93/3/20
مدیر وبلاگ : فریاد:
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 1392/04/29 :: نویسنده : فریاد:

بازهم یک صبح کاری

باز هم یک شروع سخت

باز هم تلاش برای کسب روزی حلال

خدایا این چه زندگیه که من دارم

چقدر باید برای یک لقمه نان جان بکنم

این ها غر غر های اوی صبحش بود که داشت سر خدا میزد

بسم الله گفت و ماشینشو استارت کرد اما اعصاب راحتی نداشت

بی هدف دنبال مسافر به یک خیابان اصلی وارد شد.

چند متر جلوتر یک نفر منتظر تاکسی بود. میانسال بود وظاهر نا مرتبی داشت .  مانده بود که سوارش کند یا نه حوصله چانه زدن سر کرایه رو نداشت.

ترمز زد همان ابتدا کرایه رو باهاش طی کرد  مسافر سوار شد وراه افتادند

راه زیادی نرفته بودند که جوانی با موتور سیکلت از کنارشون با سرعت رد شد و شروع کرد به تک چرخ زدن و حرکات نمایش در آوردن

یک بار میخواست به ماشینش بر خورد کند ویکبار می خواست زمین بخورد که موتورش را کنترل کرد.

راننده تاکسی که دیگر اعصاب براش نمانده بود سرش رو از ماشین بیرون آورد و شروع کرد به بد وبیراه گفتن و آه ونفرین کردن.

مسافری که همراش بود در دلش آشوبی بر پا شده بود دیگر طاقت نیاورد بلا فاصله صدا زد آقای راننده لطفا همین جا نگهدارید.

راننده: ولی ما که به مقصد نرسیدیم

مسافر : همینجا کار کوچکی دارم اگر اجازه دهید سریع انجام میدهم قول می دهم معطل نشوید

ماشین ایستاد مسافر پیاده شد وتند تند به سمت صندوق صدقات رفت صدقه ای انداخت وخیلی زود برگشت سوار شد

ماشین حرکت کرد دیگر دردل مسافر آشوب نبود اما دل راننده همانجا جا مانده بود

این بار راننده بود که آرام وقرار نداشت بالاخره طاقت نیاورد وپرسید : چرا ناغافل بیاد صندوق  افتادید؟

مسافر با آرامشی که از درونش سرچشمه میگرفت پاسخ داد:

برای آن جوان موتور سوار نذر کردم به سلامت نزد خانواده اش برگردد. شاید دل مادرش به داشتن همین یک فرزند خوش باشد

شاید خواهرش با چشمانی اشک آلود برای بازگشت برادرش لحظه شماری میکند. و پدرش ارزو میکند عصای روز های پیری اش باشد

راننده از خودش خجالت میکشید

دیگر دردلش آشوب هم  نبود

اعصابش هم بهم ریخته نبود

آنچه داشت فقط عرق شرم بود بر پیشانیش

این داستان واقعی است که بر اساس خاطره ای که از یکی از بزرگان شنیدم به صورت داستانی نوشتم

منتظر نظرات شما عزیزان هستم

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 1392/04/31 10:47 ب.ظ
ببخشید فکر کردم مشهدی هستید.
چشم اگر شد میذارمش پایین ععکس.
فریاد: ممنون
دوشنبه 1392/04/31 06:21 ب.ظ
چقدر خوبه که دلمون نسبت به هم خوشبین باشه
فریاد: ممنون از حضورتون
دوشنبه 1392/04/31 12:08 ب.ظ
شفاف سازی
منظورم از فریاددوم صدای بلند همراه با گریه می باشد
دوشنبه 1392/04/31 12:06 ب.ظ
برزوم
فریاد
ای عجب این روزا دلم فریاد می خواد
فریاد: پستتون رو خوندم
کامنت هم نوشتم ارور داد دوباره سر میزنم
منم سر حماقت یه عضو خانواده دلم میخواد از ته دل فریاد بزنم ولی باز هم سکوت میکنم
یکشنبه 1392/04/30 11:49 ب.ظ
سلام دوست خوبم.ممنون.
شما هم فکر کنم مشهدی هستید؟درسته؟
فریاد: سلام
ممنونم از لطفتون
نه
یکشنبه 1392/04/30 07:08 ب.ظ
زیبا بود
فریاد: ممنون
یکشنبه 1392/04/30 06:26 ب.ظ
زیباترین سلام بر شما دوست خوبم

زندگی " باور " دعاهای زیباست
برایت دعاهای زیبایی میکنم
آنها را " باور " کن....
فریاد: سلام
ممنون از حضورتون
ملتمس دعایتان
یکشنبه 1392/04/30 01:43 ب.ظ
این رفتارها خودشون یه دنیا درس هستن برای ما
خوشا به حال آدمایی که آرامش درونی اونها باعث آرامش اطرافیانشون هم میشه
عالی بود.... ممنونم
فریاد: ممنون از حضورتون
شنبه 1392/04/29 02:45 ب.ظ
چقدر خوبه وقتی از کسی ناراحت هستیم به جای نفرین، دعا کنیم بگیم:خدا عقلت بده.
فریاد: واقعا
شنبه 1392/04/29 02:36 ب.ظ
سلام دوست عزیز
ممنون که سر زدید .

در مورد مطلب جدیدتان کاش همه همینطور فکر می کردند...

خیلی وقتها فراموشمان می شود همه بندگان خداییم
و همه فرزند آدمیم...باید هوای همدیگر را داشته باشیم.
فریاد: بدی ها رو همینجوری که برا خودمون دوس نداریم برا دیگران هم آرزو نکنیم
شنبه 1392/04/29 01:06 ب.ظ
سلام دوست عزیز
وبلاگ پرمحتواوزیبایی داریدالبته من به علت کمبودوقت فقط سرتیترمطالب روخوندم انشاالله درفرصت دوباره حتمابادقت بیشتربرمی گردم وخواهم خوند
ممنون که به باربدسرزدیدخوشحالم کردید
شادباشید
فریاد: ممنون از لطفتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر