تبلیغات
مردی از اهالی سکوت - کور واقعی
 
مردی از اهالی سکوت
برای گفتن حقیقت چقدر شجاعت لازم داریم که مجبوریم دروغ بگوییم؟
                                                        
درباره وبلاگ

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها.
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
ـ آی!
با شما هستم،
این درها را باز کنید.
من به دنبال فضایی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی،
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم،
که صدایم به شما هم برسد.
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در،
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره ی درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته ی چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
اینجا اهالی سکوت
من فریاد
متاهل
پدر دو تا دختر فرشته
ویک توراهی
شروع92/3/20
پایان93/3/20
مدیر وبلاگ : فریاد:
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 1392/06/5 :: نویسنده : فریاد:

برگشتنت دمی است برایم یقین شده              ماندم که از چه دلم اینچنین شده

پرواز های خیالی این ذهن سرکشم                 با درد خو گرفته و با غصه همنشین شده

فریاد های در انتظار سکوت  هر شبم               در انتهای حنجر شب ته نشین شده

چون خاطرات زمان را ورق زدم                         خاطر به مخاطره ام درکمین شده

گویی ستاره ی مهرم به آسمان                       انگشتری ست که  به دست زمین شده

هر شب در انتظار تودلبسته ام به صبح            پروین که برای آمدنت خوشه چین شده 

تا سر رسد طلوع به تلاطم شود دلم                شوری عجیب که در دل دریا عجین شده

از اضطراب و دلهره هایم خبر مگیر                    ایمان به بند بند وجودم  امین شده

                                                                                                      (فریاد)

         سائلی  به در  خانه ی بخیلی رفت و گفت: شنیده ام مقداری از مال خود را به مستمندان اختصاص  داده ای، من بی نهایت مستحق و در مانده ام.

بخیل بهانه ای آورده وگفت: من باید مال خود را به اشخاص کور بدهم. تو که کور نیستی.

سائل گفت: غلط دیده ای ، کور واقعی منم که از رزاق حقیقی برتافته و به سوی چون تو بخیلی شتافته ام. این سخت گفت ورفت.

بخیل از این جمله تحت تاثیر قرار گرفت و  در پی اش دوید. هر چه درخواست کرد که برگردد تا خواسته ی او را برآورد ، نپذیرفت ( لطف الطوائف)

خدایا گفتی  همه جا بنگرم  وتو را ببینم

 ــ   با من سخن  گفتی و  خواستی  بشنوم

 ــ گفتی با من سخن بگو وآماده شدی تا بشنوی

 ــ اما من ! چه کنم که هم کور بودم  هم کر و  هم لال .

اما به رحمتت امیدوارم  که  به من هم چشم وهم گوش وهم زبان عنایت فرمایی.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1396/01/11 11:16 ق.ظ
Spot on with this write-up, I really believe that this web site needs far more attention. I'll probably be returning to read more,
thanks for the information!
سه شنبه 1392/06/19 02:24 ب.ظ
سلام بزرگوار
سخنی دارم که بی ربط با سخن شما نیست
آقای دکتر زبونم درد می کنه
اسرا بروزه
فریاد: سلام
اومدم خوندم خیلی زیبا نوشته بودین
داستان حقیقت زیر خاک مونده هم خیلی زیبا بود
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر