تبلیغات
مردی از اهالی سکوت - فاصله ی قلبها
 
مردی از اهالی سکوت
برای گفتن حقیقت چقدر شجاعت لازم داریم که مجبوریم دروغ بگوییم؟
                                                        
درباره وبلاگ

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها.
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
ـ آی!
با شما هستم،
این درها را باز کنید.
من به دنبال فضایی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی،
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم،
که صدایم به شما هم برسد.
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در،
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد.
چاره ی درد مرا باید این داد کند.
از شما خفته ی چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
اینجا اهالی سکوت
من فریاد
متاهل
پدر دو تا دختر فرشته
ویک توراهی
شروع92/3/20
پایان93/3/20
مدیر وبلاگ : فریاد:
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 1392/07/8 :: نویسنده : فریاد:
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم . استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند
 
امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
 
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش.
میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا ..
 
این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

فریاد در سکوت: خدایا................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 1396/03/2 11:39 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading through your article. I wanted to write a little comment to support you.
شنبه 1392/07/27 04:25 ب.ظ
من هم وقتی عصبانی می شم ساکت تر می شم و همین باعث میشه از درون صدمه می بینم. کاش آدما بتونن باهم حرف بزنن.بهتر حرف بزنن کاش قبل از این که کار به عصبانیت بکشه فکری بکنیم.. خدایا به قوم بشر کمک کن..
فریاد: آمین
ممنون از حضورتون
یکشنبه 1392/07/14 08:24 ب.ظ
سلام دوست عزیز
از خانه هایی که افرادش روابط عاطفی خوبی با هم دارند ، صدایی شنیده نمی شوند و عکسش سر و صدای خانواده های مشکل دار محله رو پر می کند .
فریاد: سلام
بله درست فرمودید
شنبه 1392/07/13 07:30 ب.ظ
سلام بیاوبلاگم عزیزم -بسوالام جواب بده
شنبه 1392/07/13 05:51 ب.ظ
ووقتی قلبها از هم فاصله میگره داد میزنیم تا صدا به قلبامون برسه
فریاد: دقیقا
جمعه 1392/07/12 06:39 ب.ظ
سلام.....
روز خوش....چرا فریاد مدزی از اهالی سكوت ؟؟؟خیلی خوشم اومد از اسم وبلاگتون ولی دلیل این اسم و نمیدونم
فریاد: سلام
حکایتیست
جمعه 1392/07/12 10:31 ق.ظ
من ایمجا مظر گذاشته بودم.
فریاد: انگار نرسیده یا ثبت نشده حالا ناراحت نباش
پنجشنبه 1392/07/11 11:29 ب.ظ
چه قدر زیبا
فریاد: ممنون از حضورتان
پنجشنبه 1392/07/11 07:09 ب.ظ
سلام
منم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
فریاد: سلام
پنجشنبه 1392/07/11 12:38 ق.ظ
من این داستان واسم اومده بود.خیلی دوسش دارم.
واقعا اینطوره
فریاد: بله
حضورتان را سپاس
چهارشنبه 1392/07/10 09:51 ب.ظ
سلام و تشکر از حضورتون ، مطلبت منو یاد ماجرایی انداخت :
عارفی از کنار باغی می گذشت ، باغبان قدری از میوه به او داد و او از باغبان تشکر کرد و براه افتاد باغبان صدایش کرد و گفت : از خدا تشکر نکردی . گفت : کردم و پرسید: چگومه من نشنیدم . گفت : نیازی به صلا دادن نبود چون او خیلی نزدیک است به من .
فریاد: سلام
حضور خدا را در لحظه لحظه های زندگی احساس کردن زیباست
سه شنبه 1392/07/9 10:20 ب.ظ
سلام

درست است...
عالی است...
فریاد: سلام
سه شنبه 1392/07/9 05:58 ب.ظ
خیلی عالی بود
کاش از نگاه هایم بخواند.
فریاد: امیدوارم
سه شنبه 1392/07/9 11:43 ق.ظ
ممنونم
عالی بود
فریاد: لطفتان عالی
سه شنبه 1392/07/9 09:17 ق.ظ
چه جالب.
فریاد: دقیقا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر